خورشید فروزنده ی عالم دارد
تردید نکن واژه ی باران هستی
با اینکه غزل نام تو را کم دارد
( ولی الله تیموری )
خشم را با سکوت درمان کنید و خواهشهای نفسانی را با عقل (امیرالمؤمنین)
« شبهای بارانی » رفتم ، خیالت راحت ، اینجا جای من نیست پای تو ماندن بیش از این یارای من نیست بد مستم و دیوانهام ، حتی نگاهت دیگر حریف کوچهگردیهای من نیست دارم هزاران شور شیرین در سر امّا فرهاد من ! کوهی که گیرد پای من نیست عشق تو آتش بود و هیزم شد دل من دیدی که از سوز غمت پروای من نیست ؟! چتری که پوشاند غم سیمای من نیست میلرزم و میپیچم این تن را به شعرم شعری که جز او ملجأ و مأوای من نیست تنها نه تو ، دنیا شکسته بال شعرم اینجا کسی فکر کبوترهای من نیست حتی نگفتی صبر کن ، خالیست جایت یعنی دلت حتی کمی هم جای من نیست ؟! ایمن ز قهر و رعد غولآسای من نیست فیروز پیرهادی ( باران ) یک لکه به روی دامنم افتاده از ساده نگاه کردنم افتاده یک حلقه ی ازدواج معمولی بود این حلقه که دور گردنم افتاده ( بهناز سرمیلی ) با اينكه رفتي و تورا ديگر ندارم باور بكن مرگ تورا باور ندارم سرو تناور رفتي و با رفتن تو من سايه اي غيرازخدابرسر ندارم كز كردن كنج اتاق و گريه و آه با رفتنت حالي از اين بهتر ندارم تو پر كشيدي... و منم در حسرت تو... تنها براي اينكه بال و پر ندارم يكبار ديگر تا نبينم خنده ات را از عكستان چشم خودم را بر ندارم عمري برايم شعر خواندي و ولي من شرمنده ام شعري از اين بهتر ندارم ( میثم قاسمی ) در كوچه و بين خوب و بد عزرائيل افتاده ميان جزرو مد عزرائيل از شرم كبودي تنت هر لحظه مي ميردو زنده مي شود عزرائيل ( قاسم قاسمی ) « تردید نکن » تا عطر مسیحای تو مریم دارد خورشید فروزنده ی عالم دارد تردید نکن واژه ی باران هستی با اینکه غزل نام تو را کم دارد ( ولی الله تیموری ) یک مرد خوش قیافه ی بازاری زن در خیال رفته به آغوشش زن گریه می کند که بغل خوب است او پنبه کرده توی دوتا گوشش... ...امشب کنار حادثه ات خوابید احساس ناشناسِ سر تختت تو خواب بودی و همه خوابیدند هر یک به نوبه با زن خوشبختت آرایش برونزه ...رژ مسی... موهای /قهوه ای که به هم خورده تک دختر عتیقه ی ایران با لیوان ترک رابطه سم خورده در گوش زن صدای نفس پر بود احساس تازه ای که فرو می رفت در زن کسی دوباره غزل می ریخت فندک بزن به کوه کثیف نفت فندک بزن به روی لبش سیگار خاموش می شود که تبش بالاست خاموش می شود تلفن قطع است اینجا کسی به شکل دراکولاست! اینجا زمین پر از گسل محض است یک شهر پاپتی ترک خورده در بین شبهه های خیابان ها تا حد مرگ خنده کتک خورده اینجا زمین پر از گسل محض است تاریک می شوی و کمی روشن از گرگ های میشی احساسی از میش های گرگی آبستن نه سال درد سخت شکم دارد با بچه ای به شکل پدر هایش شکل امیر و مهدی و جعفر ....نه ! شکل تمام دوست پسرهایش... یک مرد خوش قیافه ی بازاری یک تاجر عتیقه ی باهوشی زاییدمت که مرد خودم باشی زاییدمت از اوج فراموشی ....!!! ( زینب حاتمی ) « مردادِ گلدشت بروجرد » سبزهها در سبزه و آبی روان در جویبار سیبهای سبز و قرمز روی شاخه هر کنار تپهها از مخمل سبزی به خود بسته ضریح دشت پر گل حلقهای در گردن و در دست یار سنگهای گرد و غلتان با نوای ساز آب هر دمی دارد طرب ، گِردِ درختانِ چنار گونهی سرخِ تمشکِ وحشیِ دیوارِ باغ میدرخشد همچو آتش در رقابت با انار رقصِ پروانه پریدن تا مسافتهای دور چهچهه مرغان وحشی ، همچو خردادِ بهار لاله عباسی و نیلوفر به هر جا سر زده در میان سبزه و در گردن و دست چنار خاکهای حُرف و روشن دانهها همچون طلا لطف آن باشد به گلدان با گلِ نرگس خمار در گمانم دشتِ گل پیراهنِ کوی بهشت هر گزردر این محل دارد بهشتی در کنار ( منصوره محمودی ) « حس غریب » مرا به خندهی سیبی فریب بخشیدند به زنده ماندنم حسی غریب بخشیدند ز من به جرم گناهی که خود نمیدانم بهشت را بگرفتند و سیب بخشیدند به وقت عاشقی آن دم ، که شد ستاره دلم به بیکران تو وُسعی عجیب بخشیدند چو شد مسافر چشمت دل مسیحایم ردای سبز مرا بر صلیب بخشیدند به جای خوش خبری برگ و بار سبز مرا هجوم قاصدکی نانجیب بخشیدند هجوم قاصدکی شوم ، نه قاصدی ز بهار خزان به باغِ دلِ بینصیب بخشیدند سحر که قطرهی باران ز چشم من جوشید مرا به آیهی « أمن یجیب » بخشیدند ( فیروزه پیرهادی ) زمانی با دلم رو راست بودی همان طوری که دل می خواست بودی نگاهت روی شعرم بال می ریخت به روی واژه ها افعال می ریخت به روی واژه ها لبخند می زد دلم را با غزل پیوند می زد غزل از باغ عشقم یاس می چید گل زیبا تر از احساس می چید غزل با من خدایی حرف می زد غزل کی از جدایی حرف می زد غزل از واژه ها منصور می ساخت به یاد کورشم منشور می ساخت غزل بی تخت جمشیدم نمی کرد دچار خواب و تردیدم نمی کرد دلم حتی اگر بی تاب می شد شبیه برکه ی مهتاب می شد شکوفا می شدم باران تنم بود نگاه آسمان پیراهنم بود زمین را می گرفتم روی بالم خزان هرگز نمی شد رنگ سالم (ولی الله تیموری) بلیط پاره ی رفتت بدون برگشت است دوباره پای زنی در میانه !/ی رشت است که بین بودن و رفتن نبرد تن به تنی که زیپِ کیسه ی خوابت نبسته , می لرزی! که پای خربزه ات , زن نشسته, می لرزی که روی خواهش داغِ زنی که ...سر نروی ... و توی تخت کثیفی کنار صندلی اش مچاله می شدم از سردی حسن آباد بلیت پاره ی رفتت ....شماره ی900 زنی که گفته بیایی , به هر دومان گُه زد! به شب نخوابی شهریور تو در تبهام ...نفس بکش که منِ لعنتیِ تو اینجام! اگر چه مثل همیشه دروغ می گویم بغل بگیر که من مثل بچه ترسویم! ( زینب حاتمی )
خیسم از این شبهای بارانی و بیمار
باشد ، تو باران و من ابر ، امّا بهارت
بدون من و خدا حافظی , سفر نروی
مچاله می شوی از خاطرات انزلی اش
کُتت دوباره که از روی دوش من افتاد!
نفس بکش که به احیای تو نفس بکشم
نمی توانم از این خانه , پای پس بکشم!
نمی روم که نخوابد زنی در آغوشت
که گرم تر نشود با کُتی که بر دوشت...
که گرم تر بشوی با صدای خنده ی من
دوباره شیطنت و شوخی زننده ی من !!!
| Design By : faezedarabi.760.ir |